قدردانی از یک استاد بزرگ....
عزیز دلم، خیلی زودتر از این ها می خواستم در مورد این موضوع باهات صحبت کنم ولی فکر کنم یک کمی دیر شد... سارینا جونم، وقتی که شما 3 ماه بود که توی دلم اومده بودی، من درگیر کارهای پایان نامه کارشناسی ارشدم بودم و در واقع وقتی که متوجه حضور شما شدم خیلی کارهام رو سرعت دادم تا هر جوری شده زودتر دفاع بکنم .... خیییلی خیییلی وضعیت بدی بود، از یک طرف ویار و حالت تهوع من رو ول نمی کرد ( به طوری که حتی وقتی تشنه می شدم با ترس خیلی زیادی یک کمی آب می خوردم چون می دونستم حالم بد می شه و طوری کم غذا شده بودم که سه ماه اول حاملگی ام نزدیک به 3 کیلو وزن کم کردم) و از یک طرف استرس کارهای پایان نامه ام دائما با من بود و به ویژه این...
نویسنده :
مامان محدثه
2:34





